منوچهر خان حكيم
236
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
من كه باشم كه با تو اين نوع بىادبى توانم كرد ، اما دو كلمه عرضه داشت دارم كه اگر رخصت باشد به عرض شهريار رسانم . شدّاد گفت : آنچه دانى به وجه راستى بيان كن . ديلم گفت : از براى [ رأى ] عالى واضح باشد در وقتى كه شما به دولت و اقبال از ولايت حبشه به طرف ختا رفتيد ، مردم حبشه ، جمعى كه معدن فساد بودند به نزد من آمدند گفتند كه : ما به پادشاهى شدّاد راضى نيستيم و قرعهء اختيار پادشاهى را به نام تو مىزنيم ؛ يكى تويى و بعد از تو ديگرى نيست كه پادشاه ما باشد . الحال ما به نزد تو آمده صلاح مىبينيم كه تو پادشاهزادهء مايى . بنده گفتم مرا چهقدرت آنكه بر جاى شدّاد شاه تكيه زنم . ايشان گفتند كه چون تو به پادشاهى ما راضى نيستى ، ما به نزد كسى ديگر مىرويم . چون بنده ديدم كه آن گروه به جدّند و جهدى در اين كار دارند ، دى اين باب انديشيدم كه مبادا غيرى را پادشاه كنند ، وقتى كه شما به دولت بازگرديد با غير برنياييد و پادشاهى از دست شما بدر رود . بنابراين لاعلاج شده ، سررشتهء مهمات پادشاهى شما را به دست گيرم تا وقتى كه بندگان عالى بر اين جماعت تشريف آورند ، باز به دست صاحب ملك سپارم ؛ بنابراين گفتم : ياران ! شما چون به جدّ داريد ، من به پادشاهى شما قيام نمايم . لات و عزّى گواه است كه غرض بنده [ از ] بر تخت نشستن از جهت استحكام سلطنت شما بود و مطلب ديگر نداشتم . چون شدّاد اين سخنان را از ديلم شنيد ، شاد و خرّم شده گفت : ما را به خاطر مىرسيد كه تو با ما هم چشمى دارى ، اكنون كه تو از جهت خيرخواهى ما كردهاى و سر رشته را نگاه داشتهاى ما نيز تو را نوازش خواهيم كرد و مهمى به تو خواهيم داد كه اوقات را به رفاهيّت بگذرانى . ديلم شروع به دعا ( 150 ) و ثنا كرد و بعد از آن گفت : اى شهريار ! يك التماس از شما دارم ، متوقّعم كه قبول شود . شدّاد گفت : بگو . ديلم گفت : التماس بنده آن است كه داخل كشتى بنده شوى تا موجب شرف افتخار بنده شود . شدّاد گفت : در اين باب چه مضايقه باشد ! پس شدّاد فرمود تا كشتى ديلم را به نزديك آوردند و پلى انداخته از كشتى خود داخل كشتى ديلم شد . ديلم با تمام ملازمان او را تواضع كردند ، آنگه امر نمود تا مجلس ملوكانه براى شدّاد آراستند و خود كمر خدمت بر ميان